کاف

وبلاگ،  بهترين عرصه تجربه کردن و آموختن است. هنوز از ارسال نوشته ای فارغ نشده ای که بازخوردش را می گيری. اگر چه عمده خوانندگان اين صفحه علاوه بر محبتشان بخاطر حضور کتيبه در ليست ادبيات به اينجا می آيند اما پرداختن به يک مقوله خاص برايم گاهی زجر آور می شود. 

اينروزها به  لطف جناب سعيدی ، در گروه نويسندگی قرار گرفته ام اما شايد ايده آل ترين گزينه برايم گروه شخصی بود تا مثل زندگی بشود به هر جايی سرکی کشيد و تجربه ای اندوخت و گاهی هم به زمزمه های شاعرانه پناه برد.

يادش بخير حدود 13 ماه پيش بود که پرشين بلاگ آغاز بکار کرد و ليست وبلاگ ها  که از هر دری سخنی می گفتند در يک صفحه و بر اساس الفبا مرتب شد. کتيبه بخاطر حرف « کاف»  در موقعيت غريبی گير افتاده بود اما با استقبالی که از پديده وبلاگ شد گروههای تخصصی شکل گرفتند و قرعه ادبيات به نام اين صفحه (البته با نشانی مصادره شده قبلی) زده شد.

اکنون اما وضعيت فرق می کند. دوست دارم با همين واژه های معمولی، چيزهايی بنويسم ... به طور مشخص از روزمرگی هايی خواهم گفت  که عمده وجوه حيات اجتماعی ما در آن شکل می گيرند . واگويه از آرمان های سياسی و اجتماعی و دغدغه ها و  دردهای آسمانی را هم ميگذاريم برای لحظاتی که حسش باشد و فرصتش...

خدا بخير کند عاقبت کتيبه را با اين آش شله قلمکاری که قرار است برايش پخته شود!

 

«زياد ساده نوشتم كه ادعا نشود

تمام حرف دلم نيست تا ريا نشود»

 

يک نامه

يکی از همسايگان ميانسال ما را احتمالا می شناسيد. فراتر از باورها و سوابق ايشان، نثر صميمی اش دلنشين است خصوصا آنگاه که مسائل اجتماعی و سياسی را در لفافه ای ادبی به خورد خوانندگان می دهد. افراطش اما در همدلی با نسل جديد اگر چه قابل احترام است، حرص آدم را درمی آورد. بخشی از نامه ای را که البته نه از سر بیکاری برايش نوشته بودم و فرصت ارسال آن دست نداد در اينجا می آورم:

... من فرزند انقلابی بودم که کودکيم در التهاب انقلاب و نوجوانيم در حال و هوای جنگ و ... گذشت. زمانی که تازه پشت لبمان سبز شده بود مصادف بود با زمزمه های سازندگی و وعده های رفاه و فردايی بهتر... و وقتی چشم باز کردم که حکم اخراج از دانشگاه را برای خانواده ام فرستاده بودند... 

اگر چه با جوانانی چون سينا مطلبی( که به محاق رفته شد!) و حسين درخشان(که فعلا در دسترس نيست) يکی دوسالی بيشتر تفاوت سنی نداشتيم اما ظهور آنان که صدالبته از منظری ديگر به دوم خرداد و ماجراهای آن می نگريستند مصادف بود با غروب ماجراجويی های امثال من که پيش از آن حتی زمانی تيتر اول نشريه هامان را در نبود رايانه و حتی واژه پرداز زرنگار! با حروف سربی و گاه با لتراست!(حروف برگردان) به دست چاپ می سپرديم و دم از رفع انحصار و ... می زديم.

 اگر چه ما را هنوز در اوايل صف نسل سومی ها رده بندی می کنند اما واقعيت اين است که ما از آنسو در انتهای نسلی قرار می گيريم که زبان اين نسل را نمی فهميد و بر سرش رفت آنچه که رفت...

تداوم ماجراجويی های برخی بازماندگان نسل  شما  که می خواهند با توسل به هر حشيشی، ادعا کنند که اين نسل را می فهمند و با موج های جديد، همراهی می کنند نيز يا به روی زياد و پوست کلفتشان  برمی گردد يا به بی اعتقادی به آرمان هايی که برايش جنگيديد و تاوانش را پرداختيد...  از صراحتم نرنجيد اما به باور من، شما همسايه عزيز که مهربانانه هم می نويسيد، دروغ می گوييد... کسی را سر پرداختن به سويدای دلتان نيست اما کاش يکی برايتان دوبيتی های عريان زمزمه کند که:

بده خنجر که تا سينه کنم چاک

ببينم عشق بر جونم چه کرده!

براستی!  می توانيد اينگونه بی پروا زبان به همراهی نسلی باز کنيد که آفاق آمالشان حتی ذره ای شباهت به روياهای شما و نسلتان ندارد؟ نسلی که در خوشبينانه ترين حالت... بگذريم.

می خواهم اعتراف کنم منهم با اينکه زبان اين نسل تازه را نمی فهمم و آرمان هايشان نيز برای من خواستنی نيست، اما روششان را می پسندم... بسيار معقول و مدنی تر از پيشينيان حرکت می کنند و اين چيزی است که احتمالا برخی را عصبانی می کند...

 

ماه واره

از وقتی ديش های ماهواره مجتمع ما بخاطر ترس از جريمه شدن و ... پايين کشيده شده دردسرهای ما صد چندان شده است.

من هميشه مخصوصا در نيمه های شب که با اين ابزار روزی رسان ور می روم چنان مستغرق افکار و کارم می شوم که بندرت صدايی می تواند مرا به دنبال خود بکشد. اما ديشب درست ساعت دو نيمه شب بود که متوجه شدم صداهای ممتدی که از لابلای درزهای شيشه به درون اتاق می خزد غير قابل تحملند. وقتی مولکول های هوا می توانند خود را از شيشه عبور دهند، بمب صوتی خانم های همسايه که  در دسته های مختلف بر روی چمن محوطه، مشغول مباحث مختلف اجتماعی و ...  باشند و تمرين آواز بچه ها ديگر جای خود دارد. اگر پنجره های اتاق شما هم دقيقا چند متر بالای سر آنها قرار گرفته باشد  آنوقت شما هم به اين نتيجه می رسيد که زنده باد ماهواره...

 

محض تفنن

اگر متهم به مخالفت با حجاب و ... نشوم!

 

ای حجله نشين ماه، با تو چکنم؟

همسفره اشک و آه ، با تو چکنم؟

سرمايه من طلای گيسوی تو بود

ای روسری سياه ... با تو چکنم؟

 


مرتضي پاريزي
پيام هاي ديگران :

hgh spray : Life is as tedious as a twice-told tale vexing the dull ear of a drowsy man.
November 17, 2004 04:40 PM

hgh spray : The purpose of life is to fight maturity.
November 17, 2004 04:41 PM

hgh spray : Life is just a bowl of pits.
November 23, 2004 04:59 PM

lose weight : The meeting of two personalities is like the contact of two chemical substances: if there is any reaction, both are transformed.
November 23, 2004 08:43 PM