باز هم اشتباه ..

مجسمه عبرت شده ام اینروزها... اعتراف به اشتباه، همیشه سبکم می کند. این صفحه نیز انگار مثل یک پدر روحانی!، اعترافاتم را می شنود و برای آمرزشم دعا می کند...


امروز یکی از همکاران سابق در سازمانی که زمانی در آن مسئولیتی داشتم، تماس گرفت و گفت تهیه کننده ای از شبکه استانی تماس گرفته و به نیت گلایه، مقادیر معتنابهی آه و ناله به همراه حرف های خاله زنکی در باره صاحب کتیبه تحویلمان داده است. از همه صفاتی که ایشان به من نسبت داده اند که بگذریم، گفته اند ایشان بخاطر از خودراضی بودن بیش از حد! به همکاران ما توهین کرده اند و ...


من البته پوستم کلفت است و تهمت های سنگین تر از این را هم در کیسه دارم اما متصف شدن به ازخودراضی بودن  و توهین کردن  آنهم از زبان یکی از کارکنان رسانه ای که با پول نفت جان می گیرد تا معنای از خودراضی بودن و توهین کردن به شعور مخاطب را در همه ابعاد تفسیر کند، خنده دار است.


با این خانم تهیه کننده حرفی ندارم  چرا که پرورش یافته محیطی است که خود را مرکز ثقل همه فضایل می داند و  سیاست گذارانش چشم و گوش بسته و دهان باز کرده اند و می کنند آنچه می کنند.


اما بشنوید از توهین! من... یکی از تهیه کنندگان رادیو (که با تهیه کننده بالایی یکی نیست)  طی تماسی از من خواست تا در برنامه ای ادبی حاضر شوم. پس از امتناع و عذرخواهی اینجانب، با دوستی که واسطه این کار بودند تماس گرفتم و ایشان ضمن ارائه اهداف برنامه و تعریف از محاسن آن و سازندگان، قانعم کرد که شبکه استانی، تومانی صنار با صدا و سیمای مرکز توفیر دارد. پیش از آنکه وارد استودیوی ضبط بشویم به تهیه کننده محترم گفتم: میهمان بی ادبی هستم ولی شرط من این است که چند غزل بخوانم و بروم. با موافقت ایشان به همراه خانم مجری وارد استودیو شدیم. پس از شروع برنامه، مجری محترم سخن آغاز کردند و گفتند: در خدمت فلانی هستیم و علیرغم! تمایل ایشان برای گفتگو، از ایشان می خواهیم که به سئوالات ما پاسخ دهند. توهین من اما این بود که حرف ایشان را قطع کردم و گفتم: قرار ما این نبود... ایشان که انگار نازکتر از گل نشنیده اند، برآشفته و به حالت قهر، استودیو را ترک کردند و منهم دو غزل خواندم و خداحافظی کردم.


الان هم پشت دستم را داغ کرده ام که بلانسبت ماه، همچنان در محاق بمانم و به کتابی و نوشته ای مشغول باشم. به قول لسان الغیب:


خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟


چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است؟


...


محتاج قصه نیست، گرت قصد خون ماست


چون رخت از آن تست به یغما چه حاجت است؟


ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست


احباب حاضرند، به اعدا چه حاجت است؟


حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود


با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است؟


 


مرتضي پاريزي
پيام هاي ديگران :

hgh spray : The goal of life is living in agreement with nature.
November 17, 2004 04:40 PM

hgh spray : It`s not true that life is one damn thing after another; it is one damn thing over and over.
November 17, 2004 04:40 PM

hgh spray : We make a living by what we get, we make a life by what we give.
November 23, 2004 04:59 PM